آنها هر چه می گوید حتما دردی در سینه دارند.چه به روزگار آنها آمده است؟ چرا بایددر این سن آنها به پناهندگی فکر می کنند؟.شانزده ساله است.اما دلش و فکرش آینده اش است.از ایران خوشش نمی آید.می خواهد برود.به همین خاطر سر کلاس ودر درس جغرافی از وضعیت کشور های دیگر از من می پرسد.یکی از بچه ها از رفتن به روسیه  و اینکه اونجا پول هم به آدم می دهند البته به شرط ازدواج سخن می گوید.دیگری از پناهندگی سوال می کند.آن دیگری هم ذهنش پناهندگی سیاسی است.دیگری که دایم از تایلند و جذابیت های جنسی آنجا  می گوید.منم دیدم که باید درس  را رها کنم و برای آنها توضیح بدهم.اما همچنان که جلوتر می رفتم و دفاع می کردم از کشور و ملتم آنها قانع نمی شدند.حرف حرف خودشان بود.از آزادی و راحتی زندگی در غرب می گفتند.سوای درستی یا نادرستی سخنشان باید بگویم که همه کوتاهی کردیم.نظام خانواده و نظام آموزشی و رسانه ها و دولت و حکومت و... راه را اشتباه رفتند و همچنان می روند.دیگر معلم برای دانش آموز الگونیست.حرف معلم سند نیست.و اما همچنان ما معلمان باید جور کوتاهی انجام وظایف قدرت ها ی حکومتی را بکشیم.سختی ما معلمان از همه بیشتر است.از یک طرف می فهمیم چه خبر است در جامعه و از طرف دیگر باید جور دیگری به بچه ها بگوییم.حقیقت را پنهان کردن سخت است.

منبع : معلم و تجربهاز کلاس چه خبر(دوازدهم-درخواست پناهندگی)
برچسب ها : پناهندگی ,همچنان ,گوید